1- از موکبی که در محدوده عمود شماره 228 بود خداحافظی می کنیم در حالی که صاحب موکب و فرزندانش تا دم در به استقبالمان می آیند و کلی تشکر می کنند که اینجا را برای استراحت و ناهار و نماز انتخاب کردیم. حالا پای حسین نخلی خیلی بهتر شده و دارد تند تند راه می رود.

 

2- باز هم یک بانوی دیگری می بینیم که کودکی را به بغل گرفته و به همراه دو فرزند نه تا یازده ساله اش در حال طی طریق است . حسین از این بانو هم تقاضا می کند که کمی کمکش کند. آن بانوی صبحی که عکسش را در مطلب قبلی گذاشتیم هم قبول کرد اما دخترک با گریه به بغل هیچ کسی نمی آمد. اما خوبی این دخترک این است که خواب است. مقداری از راه را حسین، مقداری را آقای بینام و مقداری را هم من بغلش می کنم. اسمش رقیه است. شیطنت بچه ها گل می کند و از من  و رقیه و مادرش که با فاصله ای پشت سرمان حرکت می کنند عکس می گیرند. حسین می گوید: خانومت ایمیل دارد این عکس را برایش ارسال کنیم؟!

 

         

 

3- بحث خواه ناخواه کشیده می شود به ازدواج دوم و هر کدام نظری می دهند. من کمی نسبت به این موضوع تعصب دارم و ناراحت می شوم که کسانی اصلِ ازدواج دوم را به دلایل عرفی نفی می کنند و معتقدم این کار، مقابله با نص صریح قرآن است. البته توضیح می دهم که برای ازدواج دوم باید دلیل قانع کننده ای داشت مانند حکایتی که از برخورد امام خمینی با یکی از اساتیدشان نقل شده است اما حتی اگر کسی فقط به دلیل هوس و شهوترانی هم به ازدواج دوم روی بیاورد، کار خلاف شرعی نکرده است. آقای بینام با گوشی‌اش ور می رود و معلوم می شود همین حرفهای مرا هم ضبط کرده است! می گویند خب الحمد لله که فایل صوتی آن هم به مستندات دیگر اضافه شد!

 

 

 

4- پای حسین دوباره بازی در آورده است. چند کیلومتری است که سمت چپ جاده هم در هر دویست متر یکی دو بساط فروش هم دارد از جمله فروش دمپایی. حسین یک دمپایی می خرد و با آن مدتی راه می رود اما این هم چاره پای زخمی او نیست. پا برهنه می شود و می گوید این طوری خیلی راحت ترم.

 

 

5- تابلوی بزرگی  در سمت چپ جاده با عنوان احکام شرعی، از پایان حد ترخص و 22 کیلومتر شرعی و احکام آن خبر می دهد و اینکه از حالا به بعد، ساکنان نجف مسافر تلقی می‌شوند. آقای بینام که این تابلو را به من نشان می دهد می گوید: کاش در مملکت اسلامی ما هم چنین تابلوهایی در 22 کیلومتری هر شهری وجود داشت و خبر از خارج شدن از محدوده شرعی آنجا می داد!

 

6- تا حالا فکر می کردم موکب همان هیئت معنی می دهد، اما با دیدن تابلوهایی که در آن مثلاً نوشته : موکب هیئة ام البنین"ع"، گیج شده ام. آقا یکی به ما توضیح بدهد فرق موکب و هیئت چیست؟

 

            

 

7- دخترکی در وسط جاده به مسافران تشنه، آب خنک می دهد. آنقدر معصومانه که هر کداممان چند عکس از او می گیریم.

 

8- با اینکه چای‌های بین راه و کلاً چای‌های عراق کاملاً قیرگون و لبریز است و به جای قند، با شکر نوشیده می شود، اما مزه‌ای دارد که هر از گاهی می کشاندت به سوی خود و سیر نمی شوی. یاد اولین چای از این دست می افتم که در شب شهادت مولا در نجف در شارع الرسول با مریم  و چایی که در رفتن و بازگشتن از حرم سامرا با بچه های وبلاگ نویس خورده بودیم.

 

         

 

9- بحث چای و شربت که می شود یاد شهادت می افتیم. حسین می گوید من به همسرم وصیت کرده ام که اگر در این راه شهید شدم حق ندارند مرا به ایران برگردانند و باید در نجف دفن کنند، آقای بینام هم همین طور . من هم می گویم به همسرم همین را گفتم ولی دوست دارم کربلا دفن شوم. حسین می گوید کسانی که در خود کربلا فوت می کنند وصیت می کنند که آنها را به وادی السلام ببرند و تو دوست داری در کربلا دفن شوی؟ بعد یک کنفرانس درباره فواید دفن در این قبرستان می دهد و مرا راضی می کند که در آنجا دفن شوم! پیش خودمان بماند : این حسین نخلی تمایلات نجفی اش خیلی خیلی بیشتر از کربلایی‌اش است!

 

10- هر چه از نجف دورتر می شویم، بخشهای رسیدگی پزشکی و دارویی و کانتینرهای مربوط به این مسائل بیشتر می شود. در یکی از این بخشها، پای نخلی پانسمان و باندپیچی می شود . پای آقای بینام هم کمی اذیتش می کند و من هم فقط یک آبله کوچک در پای جناح راستم دارم! شنیده ام که کسانی که در راه زیارت امام حسین"ع" صدمه بیشتری می خورند، زیارتشان مقبولتر است؛ با این حال به حسین حسادت نمی کنم و دوست دارم پاهایم مرا به سلامت به کربلا برساند حتی اگر ثواب کمتری داشته باشم!

 

 

11- از اینجا دیگر ، مسیر سواره رو به کربلا با ترافیک بسیار بسیار سنگین خودروهای مختلف قفل شده است. به نظر می رسد از حدود یکی دو کیلومتر جلوتر کلاً راه خودروها بسته شده باشد. ماشینهای نظامی و ارتش و سربازان کاملاً مسلحی که با دقت هر رفت و آمدی را زیر نظر دارند تحسین ما را بر می انگیزند.تقریباً هر صد متر دویست متر یکی دو تا از این ماشینها و نظامیانی است که ناظر امورند تا امنیت زائران به بهترین وجهی تأمین شود.

 

12- در مسیر حرکت پیاده ، گاهی ماشینهایی هم پیدا می شوند که البته برای خدمات رسانی هستند، از جمله کامیونهایی که برای موکب ها کپسول گاز می آورند (می فروشند ؟) و تانکرهایی که به آنها آبرسانی می کنند و کامیونهایی که زباله ها را جمع می کنند.

 

        

 

13- در یکی از جاهایی که برای چای ایستاده ایم، می بینیم پارچه های سفید طویلی پهن می شود و بعد از چند دقیقه جمع می شود. جلو که می رویم می بینیم هر کس دلنوشته های کوتاه و بلند خود را برای امام حسین "ع" در آنجا می نویسد و قرار است کل این پارچه ها که به کیلومترها می رسد برای ثبت طولانی ترین دلنوشته برای امام حسین "ع" برای ثبت در دایرة المعارف گینس ارسال شود.

 

14- جلوتر بنر بزرگی قرار دارد که تصویر مرحوم آیت الله آمیز جواد آقا تبریزی را در حالی که دارد در جاده خاکی آن موقع نجف به کربلا و بدون این امکانات ! پیاده به زیارت مولایش می رود نشان می دهد. خیلیها از این بنر عکس می گیرند.

 

 

15- مردی دو دختر دوقلویش را که لباس سیاه عزا به تن کرده اند بر روی سکویی کنار خودرویش نشانده است. جلو می روم و عکس می گیرم و نمی توانم از دخترک ملوس سمت چپی بگذرم و با کسب اجازه از محضر شهدای انقلاب و جنگ و پدرش می بوسمش!

 

16- کار حسین بیخ پیدا کرده است. به یک مرکز بزرگ و بسیار بهداشتی ماساژ رسیده ایم که ظاهراً وزارت بهداری عراق راه انداخته است و در آن زائران با دست و دستگاه و با پماد و ... ماساژ داده می شوند. حسین می رود توی نوبت و ما عکس می گیریم. بعد از اینکه کار حسین تمام می شود باز هم بیش از چند صد متر نمی تواند دوام بیاورد. یک ون دارد مسافر سوار می  کند . هدایتش می کنیم به سوار شدن و خودمان هم سوار می شویم. شماره تیر چراغ برق را نگاه می کنم: 312

 

 

17- راه تقریباً از عمود شماره 400 به بعد برای حفظ امنیت زائران توسط ارتش بسته شده است و ارتش برای بقیه راه، کامیونها و تریلی هایی که از نظر امنیتی چک شده اند را تعبیه کرده است تا کسانی که از راه می مانند با آنها بقیه مسیر را طی کنند.

 

18- ون مزبور، از جاده های خاکی و سنگلاخ با مهارت خاصی عبور می کند و از کنار خانه های روستاییی که هر کدام یکی دو پرچم عزای مولا بر سر درها و بامهایشان نصب است و حیاطها پر از دیگهایی است که برای زائران سید الشهدا "ع" بار شده اند.راننده می رود و می رود و پشت سرش به ارتفاع چندین متر گرد و خاک بلند می کند و تا حدود ده - پانزده کیلومتر آنورتر دوباره خودش را به نزدیکیهای مسیر پیاده بر می گرداند. می گوید بقیه راه مطلقاً بسته است و ظاهراً باید ماشینش را همین جاها پارک کند. رسیده ایم به عمود شماره 612، یعنی درست سیصد عمود یا 15 کیلومتر راه آمده ایم.

 

 

19- دیگر غروب شده است. قرار شب ما عمود شماره 602 بوده است. پای حسین آنقدر خراب است که همین چند تیرک را هم باید با ماشین بیاییم و می آییم. در آنجا مسجد و مضیف بزرگی است و تا حسین مسئول آنجا را پیدا کند ما خود را برای نماز آماده می کنیم. بعد می آییم و در صحن این میهمانسرا خودمان را به نماز عشا می رسانیم . بعد از نماز ، ناگهان هر کس پتوهایش را پهن می کند و ما می مانیم بین بسترهای مردمانی که از قبل جا گرفته اند.

 

20- صاحب مضیف با حسین می آیند و ما را دعوت می کنند به بالا جایی نزدیک محراب و سه جای خوب با پتو به ما می دهند و بعد هم شام که عبارت باشد از نان و سبزی و کتلت که به صورت ساندویچی لای کیسه فریزر گذاشته شده و یک پرتقال و یک قوطی نوشابه. بدین ترتیب شب جمعه‌ای که دوست داشتیم در حرم امام حسین"ع" باشیم را در کیلومتر 30 جاده نجف به کربلا می گذرانیم. من سرم را می گذارم و مثل همیشه دو سه دقیقه بعد دارم خوابهای خوش می بینم...

 

 

سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

 

 

1- ساعت پنج و خرده ای نماز خوانده از در هتل صفای شماره دو بیرون می زنیم. هوا سرد است. چفیه هایمان را دور سر و گردنمان می بندیم و راه می افتیم. به کفشهایم التماس می کنم که مرا شرمنده راه نکنند.

 

2- چند کیلومتری در داخل نجف، گام بر می داریم تا از دروازه شهر خارج می شویم. هر چه جلوتر می رویم به جمعیت پیاده ای که از گوشه و کنار و خیابانهای اطراف به مسیر اصلی می رسند افزوده می شود. خارج از شهر، جاده نجف به کربلا، دو لاینه است که لاین سمت راست آن را فقط جمعیت کثیر پیاده ای تشکیل می دهند که عازم حرم سید الشهدا"ع" هستند و لاین سمت چپ آن که با فاصله چند متر خاکی قرار دارد، اختصاص دارد به خودروهای شخصی و عمومی که به آن طرف می روند. در حقیقت این مسیر، راه برگشت ندارد!

 

         

 

3- سمت راست مسیر پیاده، تماماً اختصاص دارد به پذیرایی چای و جای و غذا و خلاصه همه جور خوردنی و خدمات و سمت چپ همین مسیر پیاده خالی است و چیزی به چشم نمی خورد.

 

4- کمی بعد از خروج از نجف، چشممان می افتد به اولین تیر شماره دار برق. این را قبلاً جمیل در کنفرانسی که در سرویس شهرستانهای کیهان برایمان داد! توضیح داده بود. چند سال قبل، یکی از عراقیها در ابتکاری چند صد تا از تیرهای چراغ برقی که از ابتدای جاده نجف به کربلا بود را با شماره ، نشانه گذاری کرده بود تا راهی برای قرار گذاشتنهای مردم یا نشانی محل موکب ها و هیئتها باشد. بعدها خود دولت عراق، از این ابتکار استقبال کرد و تمام تیرهای برق یا به قول خودشان "عمود"های این مسیر را شماره گذاری کرد. فاصله هر تیر تا عمود بعدی درست 50 متر است و کل مسیر تا دروازه کربلا با 1460 عمود شماره گذاری شده که بعدها بر هر عمود، حدیثی هم نصب شده است . خود خواندن این احادیث کوتاه و کمی صحبت کردن درباره آنها بخشی از گذران وقت ما را در مسیر به خود اختصاص می دهد.

 

         

 

5- باید از دست این صاحبان موکبهای کوچک و بزرگ و پذیرایی کنندگان فرار کنیم. به زور دستت را می گیرند و به چای و میوه و نان و آش و کتلت و ... دعوت می کنند. خب معده ما هم گنجایش محدودی دارد ولی اینها ظاهراً این چیزها سرشان نمی شود. از یکی شان کیک بسته بندی شده نگرفتم با یک غضبی نگاهم کرد. حسین با اشاره گفت بگیر؛ من هم گرفتم گذاشتم توی جیبم.

 

6- بی اغراق، شاید در هر کیلومتر، فاصله خالی سمت راست جاده، یعنی خالی از هر گونه پذیرایی به چند متر نرسد. تمام این مسیر را مردم خالصانه و با عشق زاید الوصفی و گاهی با گریه و التماس و گاهی با زور! به پذیرایی از زائران پیاده مشغولند.پیرمردی در حد وسعش با عطر کوچکی ، زائران مولا را خوشبو می کند.

 

 

7- در بین راه، البته خیمه های کوچک و چادرهای بزرگ و مضیف (مهمانسرا)های متعدد فراوانی وجود دارند که پُرند از پتوهای نو یا شسته شده برای کسانی که بخصوص برای ظهر و شب نیاز به استراحت و خواب دارند . همچنین راه به راه، سرویسهای بهداشتی جداگانه برای مردان و زنان تعبیه شده است. خلاصه این مردم از خدمات دهی در این مسیر هیچ کوتاهی نکرده اند.

 

8- حالا چشممان به تنورهای کنار جاده ای نان هم روشن می شود که نان داغ تازه را از تنور در می آورند و به زائران می دهند. کمی آنطرفتر عده ای دارند ماهیهای تازه را خرد و پاک و سرخ می کنند و همانجا لای نان داغ می گذارند و به مسافران کربلا تعارف می کنند.

 

 

9- اکثر این موکب ها و هیئتها شعاری دارند که بر سر در دکه ها یا اطاقکهای پذیرایی شان زده اند: خدمة لِزُوّار الحسین شرَفٌ لنا.

 

10- کفش، پای حسین نخلی را اذیت می کند و شروع کرده است به لنگ لنگان رفتن. اما راه به راه ، رفقایی را می بیند که یا مهندس این حرم یا در روابط عمومی آن حرم یا کاره ای در عتبه ای دیگر هستند و وقتی با آنها راه می رود، درد پا فراموشش می شود و ما هم باید کمی بدویم تا به او برسیم. به آقای بینام می گویم خدا کند تا خود کربلا هی رفقایش را ببیند تا بتواند تا آنجا بکشد!

 

11- تقریباً تمام این موکب ها، با بلندگوهای بزرگ نوحه ها و مداحیهای پر شوری پخش می کنند که به نحو خاصی در تندتر رفتن این زائران مؤثر است. حاج حسین که در عین حال معانی این نوحه ها و مداحیهای عربی را هم می فهمد می گوید: من الان با همین نوحه ها و طبل و سنجها و ریتم تند آن ، آمادگی دارم یکراست به جنگ بروم! (توی دلم می گویم تو فعلاً همین مسیر را به سلامت برو، لازم نکرده بری جنگ!).

                  

12- از جلوه های شگفت این حرکت، پیرمردان و پیرزنان و سالمندانی است که عصا زنان و کمر خمیده طی طریق می کنند. مردی که با دو عصا می رود، زنی که دختر شش ساله اش را بغل کرده و ساکش را هم به دوش انداخته، خانواده بزرگی که متشکل است از دو کودک کالسکه سوار و دو فرزند و پدر و مادر و همسر، ... پیر و جوان، سالم و علیل، زن و مرد در این مسیر گام بر می دارند. برخی تسبیح به دست ذکر می گویند، برخی می گویند و می خندند، برخی با نوحه ها و مداحیهای موکب ها یا آنچه با هندز فری می شنوند اشک می ریزند، برخی دعایی در دست گرفته اند  و می خوانند و وقتشان را اینگونه می گذرانند.

           

13- علاوه بر انسانها، حیوانات نیز در این مسیر زیادند: گوسفندانی که کنار موکب ها بسته اند، شتر ، گاو و گوسفندانی که با ریسمانی به دست صاحبانشان و جلوتر از آنان مسیر نجف تا کربلا را می دوند، حتی چارپایانی که کار بارکشی برخی از هیئتها را به عهده دارند و ماهیان بزرگی که در وان های سفید کنار برخی موکب ها به چشم می خورند.

 

14- چند موکب شخصی و چند مرکز دولتی و نظامی هم امکان تماس تلفنی رایگان با شهرها و کشورهای مختلف را برای زائران فراهم کرده اند. یاد حرفهای جمیل می افتم که می گفت: اینها نذر دارند و اصرار می کنند تا کسی از زائران با تلفن آنها با شهر و کشور خودشان تماس بگیرد و خبر سلامتی‌اش را  به خانواده و نزدیکانش بدهد. آه اگر اینترنت هم بود!!

 

15- یاد دیشب می افتم که در مسیر برگشت از حرم حضرت امیر"ع"، به یک کافی نت رفتیم تا ببینیم از شهر و دیارمان چه خبر؟ آقای بینام و حاج حسین سر هر دستگاهی نشستند فوری مشغول شدند اما من سر هر کدام از سیستمها نشستم خراب بود. تا بالاخره صاحب کافی نت درست در جلوی در ورود، یک سیستم سالم برایم فراهم کرد. اما جالب بود که به مجرد نشستن، کسی که وارد شد گفت آقا شما تقی دژاکام نیستید؟ پرسیدم بله ، شما؟ گفت من شاهمرادی هستم در گوگل پلاس، چند دقیقه بعد یکی دیگر وارد شد و تا مرا دید گفت : شما آقای آب و آتش نیستید؟ گفتم چرا ولی شما؟ گفت من فتاحی مدیر وبلاگ آرمانشهر هستم. و یکی دیگر. حالا اینکه محسن مهدیان عزیز را در صحن امیر المؤمنین "ع" دیدم بماند.

 

16- غیر از پرجمها و بیرقهای اسامی امام حسین و حضرت ابوالفضل و اصحاب عاشورا و البته در این کشور شمایلهایشان که به وقور در دست مردم و بر سر در موکب ها به چشم می خورد، بیشترین پرچمی که در این مسیر دیدیم، پرچم بحرین بود که با شعارهایی چون «نصر من الله و فتح قریب» مزین شده بود. حسین از یکی از آنها می پرسد از بحرین آمده اید؟ می گوید: نه ! ما برای اعلام حمایت از شیعیان بحرین این پرچم را دستمان گرفته ایم. اما فراوانی این پرچم در مسیر نشان می دهد کسانی که از این کشور به این همایش عظیم آمده اند بسیار زیادند.

 

17- از نکات جالب در این مسیر، فراوانی کسانی است که در کنار موکب هایشان، توجه خاصی به نظافت دارند و دم به دقیقه با جاروهایشان راه را از زوائد و کاغذها و اضافات، پاک و تمیز می کنند. کلاً مسیر بجز در کنار سطلها و بشکه های زباله کنار جاده، بسیار تمیز و پاک است.

 

18- "ادعوا لی بالولد الصالح؛ یرحمکم الله". این عبارتی است که در طول مسیر بر کاغذی بر سه موکب و محل پذیرایی مشاهده کردیم. و به این ترتیب صاحب این موکبهای کوچک از زائران می خواستند دعا کنند که خدا به او فرزند صالح عنایت کند.

 

19-هر چه به ظهر نزدیکتر می شویم تعداد جاهایی که با خواهش و التماس از مردم می خواستند آنها را مشت و مال و ماساژ بدهند بیشتر می شود. جالب است که در یکی از این جاها، فقط بچه ها بودند که با یک دستگاه ماساژور کوچک بچه ها و نوجوانان را ماساژ می دادند تا خستگیشان در برود.

 

20- پاهای حسین نخلی دیگر خیلی اذیتش می کند و توان راه رفتن را از او گرفته است. دایی حسین با تلفن همراه به او گفته است که در عمود شماره 228 موکبی وجود دارد که از دوستان نجفی اوست. به تیر برق 228 که می رسیم نمی دانیم کدامیک از این دو سه موکبی که در آنجا مستقرند آشنای دایی اوست اما یکی که بزرگتر و تمیزتر است را انتخاب می کنیم و برای یکی دو ساعتی آنجا اطراق می کنیم تا هم نمازی بخوانیم و هم ناهاری بخوریم و هم استراحتی بکنیم. بخصوص که صاحب این موکب ما را با گروهی لبنانی اشتباه می گیرد و حسابی تحویلمان می گیرد و البته وقتی می فهمد ایرانی هستیم ما را به پشت موکب در جایی که اطاقی برای خودشان درست کرده اند می برد و با غذای گرم و نرم خاصی از ما پذیرایی می کند. آن دو مشغول می شوند به رد و بدل کردن بلوتوثی نوحه ها و مداحیهای عربی و من به خواب شیرین بعدازظهرگاهی!

قبل از خواب به بچه ها می گویم : دقت کردید در این مسیر هر چه اراده می کردیم از میوه ها و غذاها و ...تا ماساژ و ... تا خوراک معنوی و حدیث و مداحی و روضه و ذکر و غیره فراهم بود ؟ شده بود درست مثل بهشت!

یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

1- نمی دانم سفر اربعین را محصول دعاهای سفر قبلی با وبلاگنویسان بدانم یا دعاهای پیوسته مادر یا ختم چهل روز زیارت عاشورا یا همه اینها، اما این را می دانم که تصوری که از این سفر داشتم بسیار بسیار متفاوت با چیزی بود که با چشم دیدم.

2- من اصلاً از ماجرای حرکت پیاده به سمت کربلا چیزی نمی دانستم. نه که هیچ چیز؛ بالاخره آن حرکت طایفه "طویرج" را چندین بار شنیده بودم و می دانستم حرکتی حماسی و تکان دهنده است و حتی یک بار از حاج آقا مجتبی تهرانی شنیده بودم که ایشان در یکی از این بارها، شهید آیت الله مدنی را هم در پیشاپیش آنها دیده بوده است.اما اینکه این حرکت اینقدر فراگیر شده باشد و تمام شهرها و طوایف عراقی و حتی کشورهای عربی و غیر عربی همسایه و غیر همسایه عراق را هم شامل بشود، نه .

3- پیش از حرکت، «جمیل» دوست روزنامه نگارم که متولد عراق است، پیش ما آمد و یک کنفرانس یکی دو ساعته درباره این حرکت عظیم پیاده از نجف تا کربلا و از شهرهای دیگر تا کربلا داد و البته گفت که او هم سه چهار سال اخیر را به همراه خانواده اش در این همایش بزرگ شرکت می کند. چیزهایی که جمیل گفت برایم کمی اغراق شده آمد و آن را گذاشتم به حساب عشق بی اندازه او به سید الشهدا "ع".

4- ویزای ما انفرادی بود و آن را هم با یک والذاریاتی تهیه کرده بودیم و با توجه به هشدارهای مکرر، بسیار می ترسیدیم که سر مرز اجازه ندهند با آن پا به خاک عراق بگذاریم. این بود که در هر مرتبه ای متوسل به مادر گرامی می شدیم که دعایی کند که گیر نکنیم و مادر هم انصافاً سنگ تمام گذاشت.

5- پدر داشت کمی اما و اگر می کرد و به انفجارهای روزهای قبل از سفر اشاره که خطر دارد و ... زود ماجرای دوست عزیزی را برایش گفتم و او ساکت شد: در گردان تخریب، دوست بسیار عزیز و مهربانی داشتم به نام «ساقی». روزی تماسی تلفنی به او شد و پس از صحبت با علی محمود وند فرمانده دسته و به اصرار او ، فوری به سمت تهران رفت. سه چهار روز بعد عملیات شد و پس از یکی دو روز از عملیات، خبر رسید که او درست در همان زمان عملیات، با یک خودرو در کرج تصادف کرده و درگذشته است!

به پدر گفتم اگر قرار بر رفتن باشد، در همین تهران هم مرگ ما را فرا می گیرد پس چه بهتر که زمان فرا رسیدنش در راه زیارت امام حسین "ع" باشم. پدر سکوت کرد.

6- در این سفر، سه نفر بودیم من از تهران، حسین نخلی عزیز از قم که در سفر قبلی هم از فیض حضورش بهره مند بودیم و دوستی با اخلاص از اهالی اهواز که فقط از طریق اینترنت با هم آشنا شده بودیم؛ بزرگواری «بینام» نام! قرار ما صبح زود سه شنبه بیستم دی ماه در مرز مهران بود که البته من به قم رفتم و با حاج حسین سواری گرفتیم برای مهران.

7- پیشتر سرپرست کیهان در ایلام، صحبتی با فرماندار مهران کرده بود و او هم به لطف، به شرط آنکه بیش از سه نفر نشویم و به خاطر صبغه فرهنگی سه نفرمان، قول داده بود که اجازه خروجمان را بدهد و همین طور هم شد. ولی الله حیاتی فرماندار مهران که آنروزها به دلیل خیل فراوان زائران خواب و قرار نداشت، صبح خیلی زود هم در دفتر کارش بود و بزرگواری کرد و تمام کارهای ما با سرعتی باور نکردنی حل شد و هر سه نفرمان رأس ساعت هشت و نیم صبح در خاک عراق بودیم. من داشتم از خوشحالی پرواز می کردم. همانجا به مادر زنگ زدم و از او تشکر کردم.

8- از همانجا سوار یک ون شدیم و یکراست رفتیم نجف اشرف. در راه خیل عظیم زائران پیاده ای که از پیش از نجف در حرکت بودند و مردمی که با آغوش باز و بهتر بگویم با درخواست و خواهش و التماس از آنان پذیرایی می کردند موجب تعجبمان شد . در بین راه ناهار را و چای را مهمان یکی دو تا از این «موکب»ها و هیئتها شدیم؛ ناهار قیمه خوردیم با برنج عالی!

9- بدی جاده و ترافیک بین راه باعث شد مسیر 110 کیلومتری مهران تا نجف اشرف را هفت ساعته برویم. ابتدای شارع الرسول پیاده شدیم. هتلی که در نظر گرفته بودیم سر کوچه محل زندگی آیت الله سیستانی بود اما جا نداشت. با مهربانی قبول کرد وسایلمان آنجا باشد و ما رفتیم برای زیارت مولا.

10- «السلام علیک یا ابالحسن روحی لک الفداء». همین تابلوی سبز رنگ و گنبد طلایی رنگی که بر فرازش خودنمایی می کند کافی است که تو تمام دردها و آلامت را پایان یافته تلقی کنی. خودمان را به دامان پدر می اندازیم ...

11- حسین نخلی طبق روال سنواتی! پس از زیارت می رود سر وقت دوستانی که در حرم مطهر مولا دارد و به دعوت آنها به دفتر فرهنگی حرم علوی می رویم. حسین چند فید برای فرند فید می زند و تا جوابها را بخواند، سه بسته غذای حضرتی هم می رسد. در چندمتری گنبد مولا و در همان بالا، سر سفره کرمش می نشینیم.

12- باز هم شب چهارشنبه و باز هم مسجد سهله؛ مسجد سهله ای که به واسطه آنچه در سفرنامه قبلی نوشتم ، آنموقع نتوانستم اعمالش را انجام بدهم. حیدر - دوست حاج حسین- با ماشین شخصی اش می آید و ما را می برد. خنکای دلنشین امشب مرا به یاد گرمای عرقریزان بار پیش می اندازد و هروله هایی که در این صحن و سرا داشتم !

13- طبق برنامه ریزی قبلی باید فردا صبح حرکت پیاده خودمان را به سمت کربلا آغاز کنیم اما دلمان نمی آید که چند ساعت بیشتر در حرم مولا نمانده باشیم. اما اگر بمانیم نمی توانیم خودمان را به شب جمعه و شب زیارتی ابا عبدالله "ع" برسانیم. هر چه بحث و استدلال می آوریم هیچ کدام نمی توانیم همدیگر را راضی کنیم و می مانیم چه کنیم. سر آخر به پیشنهاد من قرار می شود سه گزینه را در کاغذهای همشکل لای قرآن بگذاریم و قرعه بکشیم. آقای بینام انتخاب می کند: حرکت از نجف صبح پنجشنبه . با این حال بینام می گوید من اصراری ندارم ها ! می گوییم همان که نص صریح قرآن بود!

14- صبح زود حیدر - دوست حاج حسین - با ماشینش می آید و ما را می برد به زیارت مسجد کوفه. مسجد کوفه خلوت است و سرد. آن بار از شدت گرما نمی توانستیم پاهایمان را روی سنگهای کف صحن بگذاریم و این بار از سرما. با فراغت بال اعمال هر کدام از مقام ها را انجام می دهیم و بعد می رویم به زیارت محراب ضربت خوردن مولا . نمازی و زیارتی و سپس زیارت مسلم بن عقیل و در کنارش مختار ثقفی. با این تفاوت که پایان یافتن سریال مختار باعث شده دوباره شلوغی سابق به اطراف ضریح مسلم و خلوتی به اطراف ضریح مختار برگردد. البته یکی از هموطنانمان هم به آقای بینام گفته بوده : کاش عکس خود مختار را هم اینجا نصب می کردند و منظورش فریبرز عرب نیا بوده است! بعد هم خدمت جناب هانی بن عروه می رسیم و عرض ادبی.

15- مسئول کفشداری و تحویل امانات مسجد کوفه ، حاج حسین را می شناسد و پس دادن تلفنهایمان را منوط می کند به حضور در داخل کفشداری و صرف صبحانه. صبحانه مفصلی برایمان می آورند و بعد هم عکس دسته جمعی و التماس دعا برای حرم امام رضا "ع".

16- حیدر از آنجا ما را می برد به زیارت حرم شهید زید بن علی بن الحسین "ع" در اطراف کوفه. حرم زید شهید از اماکنی است که معمولاً زائران ایرانی را به دلیل فراوانی زیارتگاهها و فرصت کم ، به آنجا نمی آورند و من هم برای اولین بار بود که به زیارت ایشان می آمدم. به همین دلیل حرم بسیار خلوتی دارد و تا چشم دربان و نظافتچی و خادم آنجا به ما می افتد به نحو خاصی از ما استقبال می کنند. در هنگام خواندن زیارتنامه و نیز پس از آن با دیدن بنر بزرگی که در آن زندگی زید شهید را بر آن نوشته بودند، متوجه شأن عظیم ایشان شدم و افسوس خوردم که تاکنون بجز اسم، چیز دیگری از زید نشنیده بودم. با خوشحالی به سراغ دو همسفر دیگرم می آیم تا در این باره به آنها نکاتی را بگویم که می بینم آنها هم در همین باره صحبت می کنند. حیف که تلفنهایمان را گرفته اند و گرنه عکسی از این بنر می گرفتم تا نکاتش را ثبت کنم. حیدر به دادمان می رسد و از نفوذش استفاده می کند و دوربین خودش را می آورد و از بنر و از ضریح و از ما عکس فراوان می گیرد تا بعد آنها را روی سی دی بریزد و به ما بدهد.

17- عصر بعد از خواب و استراحت کوتاهی، دوباره حیدر زحمت می کشد و ما را به زیارت قبرستان مهم و استثنایی وادی السلام می برد و بار دیگر قبور انبیای بزرگ الهی هود و صالح و نیز بزرگمرد عرفان معاصر آسید علی آقای قاضی می برد که این بار حسابی سرش شلوغ است و هفت هشت تا سجاده آماده گذاشته اند برای کسانی که می خواهند نمازی هدیه روح این مرد خدا کنند.

18- نماز مغرب و عشا را در حرم پدر می خوانیم و بعد از آن فرصت کافی داریم تا زیارتی درست و حسابی داشته باشیم. این است که علاوه بر خودمان پدر و مادرها و همسر و فرزندان و خواهرها و برادرها و عمه ها و خاله ها و دایی ها و عموها و همسایه ها و همکاران و برادران و خواهران ایمانی و خلاصه همه کسانی که در زیارت شریف « عالیة المضامین» از آنها یاد شده تا فراموششان نکنیم را دعا می کنیم و بعد تازه فهرستی را که از کامنت گذاران در وبلاگهایمان و نیز در گوگل پلاس و فرندفید و فیس بوک تهیه کرده ایم در می آوریم و آنها را هم با اسم یاد می کنیم و برایشان نماز می خوانیم و سرخوش به سمت هتل صفا قدم می زنیم.

19- شام را در هتل هستیم که ناگهان کسی مرا به نام صدا می کند و بعد که می پرسم شما را کجا دیده ام معلوم می شود از دوستان جامعه اسلامی مهندسین فارس است که یک بار با مهندس مرتضی نبوی خدمتشان بودیم و ماجرای یک قلیان کشی ما را در آنجا یادآور می شود که تا ساعتها موجب خنده و سرور و البته سوژه آزار و اذیت همراهانمان می شود!

20- پیش از خواب، وسایل لازم برای سفر پیاده را جدا می کنیم و آنها را در کوله پشتی می گذاریم . بقیه وسایل را هم برای تحویل دادن به هتل کنار می گذاریم و خوشحالیم که به نص صریح قرآن! عمل کردیم و 24 ساعت بیشتر در نجف اشرف ماندیم تا یک روز بسیار به یاد ماندنی و خاطره انگیز دیگر در زندگیمان ثبت شود. فردا صبح زود بعد از نماز باید حرکت کنیم به سمت کربلا و خوبی هتل ما هم این است که در آخرین بخش منطقه نجف به سمت کوفه و در حقیقت در ابتدای مسیر کربلاست...

جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

از آن دری که می‌خواهیم وارد حرم عباس بن علی"ع" بشویم، جای سوزن انداختن نیست. سمت راست ما اولِ مسیرِ بین الحرمین است که زمینش پیدا نیست و فقط زن و مرد زائر است که نشسته‌اند و  رو به حرم این برادر یا آن برادر دعا و زیارت می‌خوانند.

یعنی اگر حضرت ساقی می‌توانست همین ششصد - هفتصد متر را هم برود، خودش را به برادر رسانده بود؟ و تشنگی اطفال حسین"ع" برطرف می‌شد؟!

رویم را می‌کنم به گنبد و گلدسته‌های حرم حضرت ابوالفضل"ع" که مثل خورشید می‌درخشد و این بار از نزدیک خیره می‌شوم به آن. بله، گلدسته‌های کاشیکاری شده اینجا را مطلا کرده‌اند اما برای اینکه تفاوتش با گلدسته های حرم سیدالشهدا "ع" معلوم باشد، نواری از آیات قرآن یا زیارتنامه حضرت( دقیق نمی‌توانم بخوانم ) در بالای گلدسته و در میانه‌اش کلمه "محمد" را به صورت مربع شکل در جای جای طلاکاریها کار کرده‌اند. از چند پله صحن پایین می‌رویم و وارد حرم حضرت ابوالفضل"ع" می‌شویم. در اینجا هم باز بین علما اختلاف است. عده‌ای می‌گویند باید اذن حضور در حرم مولا را از برادرش حضرت عباس "ع" بگیریم و حاج صادق می‌گوید این حرفها چیست؟ مقام امام خیلی بالاتر است و بهتر است اول به خود امام حسین"ع" عرض ادب کنیم و خودش می‌رود به سمت مولا. ما تصمیم می‌گیریم به قدر عرض ادبی مختصر، قدوممان را با زمین حرم حضرت ساقی متبرک کنیم.

- ای پسر امیر المؤمنین! گواهی می‌دهم به تسلیم و تصدیق و وفاداری و خیرخواهی‌ات نسبت به یادگار پیامبر خدا "ص" و نوه نجیب و راهنمای آگاه و جانشین تبلیغگر مظلومش. خدا به دست رسولش و امیر المؤمنین و امام حسن و امام حسین"صلوات خدا بر همه شان" بهترین پاداش را به شما بدهد که پایمردی و به حساب خدا کار کردی و یاوری کردی. چه خوب سرانجامی داری تو...

حالا دو رکعت نماز بالای سر ساقی می‌خوانیم و می‌آییم تا به حرم امام حسین"ع" برویم. از صحن که بیرون می‌آیی و وارد شب جمعۀ بین الحرمین که می شوی، همه تیپ آدمی می‌بینی. مرد ، زن، جوان، پیر، کودک ، نوجوان، ایرانی، عرب عراقی، عرب حاشیه خلیج فارس و ...

خدایا! خیلی از دوستانمان آرزو داشتند و دارند که در چنین شبی در بین الحرمین باشند، پدر و مادر و خواهران و برادران و همسر و فرزندان و اقوام و همکاران. هم ثوابی از این زیارتها را نصیب آنها هم بفرما و هم توفیقشان ده که آنها هم در این ارض قدسی حضور پیدا کنند. از دوستان اینترنتی هم یاد می‌کنم ؛ آنها که با کامنتها و پیامکهایشان التماس دعا گفته بودند و خواسته بودند یادشان کنیم. بعضی را با اسم و بعضی را که نمی‌شناسم کلی دعا می‌کنم.

خیلی دلم می‌خواهد توقفی در بین الحرمین داشته باشم و کنار بعضی از این زائران خالص بنشینم اما می‌خواهم نماز جماعت مغرب و عشایم را در حرم مولا بخوانم برای همین عجله می‌کنم...

یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

علمای گروه دو جور نظر می‌دهند؛ یک عده می‌گویند همان ‌طور که جابر بن عبدالله انصاری در روز اربعین به زیارت سید الشهدا"ع" شتافت باید با غسل و بهترین لباس و معطر خدمت آقا رسید و برخی که ظاهراً بیشترند معتقدند که زائر باید با همان لباس خاک آلود سفر به خدمت مولایش برسد. جمع این دو نظر این می‌شود که برای زیارت اول، با غسل اما با همان لباسهای سفر خدمت حضرت برسیم.

چیزی به غروب پنجشنبه نمانده است و ما در راه حرم حضرت هستیم. یادم می‌افتد از تصادف - تصادف؟ - عجیبی که روزها با سفر ما دارند! شب چهارشنبه و شب زیارتی مسجد سهله، آنجا بودیم و اعمالمان را انجام دادیم و حالا هم شب جمعه و بهترین شب زیارتی حضرت امام حسین"ع" توفیق یارمان شده است که در کربلا باشیم. حاج صادق و آقای خانی زاده که مرتب کاروان می‌آورد می‌گوید این اتفاق بسیار کم می‌افتد و شما خیلی خوش شانسید که شب جمعه به کربلا راهتان داده‌اند.

یاد خاطره عجیب سفر اولم به کربلا می افتم و دعوتی که برای زیارت شب جمعه حرم شدم. آنقدر این خاطره برایم عجیب است که لازم می‌بینم در راه آن را تعریف کنم:

صدام حسین برای اینکه نشان بدهد ادعایش در برگزاری انتخابات سالم درست است، بعد از ماجراهای قیام اول شیعیان و گلوله باران حرمین حسینی و عباسی، تمام خبرنگاران را از سراسر جهان دعوت کرده بود که ماجرایش را فکر می کنم در بخشهای اول سفرنامه نوشتم. بعد از اولین زیارت کربلا که دو ساعت بیشتر طول نکشید و مأموران امنیتی ما را به بغداد برگرداندند، یکی دو روز بعد، بعد از مصاحبه صبح که با طارق عزیز داشتیم، اعلام کردند که برنامه عصر بازدید از «برج صدام» است؛ برج بزرگی که صدام به عنوان نماد شهر بغداد و به نام خود ساخته بود.

توی هتل، سعید خاکرند ( که درست چهل روز بعد از همین خاطره، در راه زیارت امام هشتم"ع" به همراه همسر و مادر خانمش به رحمت خدا رفت) و از خبرنگاران و مترجمان زبده کیهان و از تحلیلگران برجسته خاورمیانه بود و با بسیاری از سران جنبشهای آزادیبخش اسلامی فلسطین و لبنان و مصر و عراق، دوست صمیمی و از همه مهمتر سالهای سال در کربلا زندگی کرده بود، به من گفت: تقی ! من اصلاً نمی‌خواهم در برنامه تبلیغاتی صدام شرکت کنم. شب جمعه است. می‌آیی خودمان دو نفر به کربلا برویم؟ گفتم از خدا می‌خواهم ولی مگر ندیدی که سر رفتن قبلی چند تا ایست و بازرسی بود و برای تردد بین هر شهر، برگه عبور مخصوص می‌خواستند؟ گفت : می دانم اما من می‌خواهم بروم. گفتم : از دست مأموران امنیتی اینجا در برویم، قطعاً بدون گذرنامه و بدون برگه عبور شهر به شهر ( که در زمان صدام رایج بود و بسیار سختگیرانه اجرا می‌شد) نمی‌توانیم جان سالم به سلامت ببریم و حتماً گیر می‌افتیم. با حالت ناامیدانه‌ای گفت: در هرصورت من می‌خواهم بروم، گفتم تو از فضیلت زیارت شب جمعه محروم نشوی. دلم را به دریا زدم و پس از غسل زیارت ابا عبدالله"ع" با او از در هتل الرشید بغداد خارج شدیم. از آنجا یک سواری دربست گرفت که راننده‌اش یک استاد دانشگاه بود که مسافرکشی می‌کرد! و ما را رساند به پایانه اتوبوس و سواری کربلا. صف اتوبوس خیلی شلوغ بود، سوار یک تاکسی خطی بغداد - کربلا شدیم در حالی که راننده و یک نفر جلو نشسته بودند و من پشت سر راننده، سعید وسط و یک نفر دیگر کنار سعید.

هنوز این صحنه‌ها با وضوح کامل از جلوی چشمم رژه می‌روند. سواری راه افتاد و در حالی که می‌خواست از شهر بغداد خارج شود، در اولین ایست و بازرسی ما را نگه داشتند و اول از راننده برگه ترددش را خواستند و با دقت،عکس برگه را با چهره‌اش تطبیق دادند و بعد نفر دیگری که جلو نشسته بود. دلم تاپ تاپ می زد اما سعید آرام نشسته بود. بعد نفری که عقب کنار پنجره نشسته بود. او هم با دقت در چهره‌اش با عکس برگه تردد تطبیق داده شد در حالی که ما هیچ برگه و عکسی همراه نداشتیم. اما در کمال تعجب من، مأمور اصلاً از سعید و من تقاضای برگه نکرد و گویی اصلاً ما دو نفر در این سواری ننشسته بودیم.

ماشین راه افتاد. در حالی که هیچ کس در سواری کوچکترین حرفی نمی‌زد و سکوت محضی برقرار بود. به دومین گیت ایست و بازرسی و به قول خودشان "حاجز" رسیدیم و باز هم مأمور دیگری دقیقاً همان درخواست برگه تردد و دقت در چهره‌ها و باز هم نفر دوم و سوم و باز هم بی‌توجهی عجیب به ما دو نفر و باز هم راه افتادیم. تا به کربلا برسیم از یازده گیت ایست و بازرسی رد شدیم و یازده بار هر سه سرنشین این سواری تفتیش کامل شدند اما حتی یک بار هم نگاهی به ما نینداختند!

به کربلا که رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم، نگاهی به سعید انداختم تا تعجب خودم را بگویم اما دیدم سعید دارد به پهنای صورت اما بی صدا اشک می‌ریزد.

شهر امّا بسیار بسیار متفاوت بود از شهری که دو سه روز قبل دیده بودیم. بار قبل، با شهری ساکت و خلوت و خیابانهایی سوت و کور مواجه شده بودیم و حرم ابی عبدالله"ع" بسیار خلوت؛ خلوت‌تر از امامزاده‌های ایران. اما امشب از همان محل ترمینال ماشینها، جای حرکت ماشین نبود. مردم تا خود حرم اینجا و آنجا توقف کرده بودند، بسیاری گازهای سفری کوچکشان را کنار سواریها روشن کرده و چای می‌خوردند. به حرم رسیدیم. جایی که پایمان را داخل بگذاریم نبود، از بس شلوغ بود.

سعید که تعجب مرا دیده بود، خودش توضیح داد که در شب زیارتی سیدالشهدا"ع"، از تمام شهرهای عراق و حتی کشورهای عربی همجوار مثل کویت و فطر و عمان و حتی شیعیان عربستان و بحرین و ... با خودروهای خود به زیارت می‌آیند چون ثواب زیارت در این شب فوق العاده زیادتر است و هیچ کس نمی‌خواهد از آن محروم شود.

آنشب من و سعید تا حدود ساعت ده و نیم - یازده شب کربلا بودیم و برگشتن هم سوار یکی از سواریهای آمریکایی زهوار در رفته ای که بین کربلا و بغداد مسافرکشی می‌کرد شدیم و باز هم یازده حاجز و گیت بازرسی و باز هم تفتیش دقیق مسافران با چراغ قوه مأموران در شب و باز هم مایی که دیده نمی‌شدیم و البته این بار دیگر تعجب نمی‌کردم اما هول و ولایی داشتم. وقتی وارد بغداد شدیم نفس راحتی کشیدیم و یک تاکسی دربست برای هتل الرشید گرفتیم و رفتیم خوابیدیم ، هر چند فردا هر دو مأمور امنیتی به سراغمان آمدند که چرا دیروز شما به بازدید برج سید الرئیس نیامدید؟

**

حالا امشب ما توفیق پیدا کرده ایم که در شب جمعه و شب زیارتی مولایمان به حرمش مشرف بشویم ، در حالی که تمام خیابانهای اطراف حرم و خود بین الحرمین و اطراف جای سوزن انداختن نیست.

مسیرمان به گونه‌ای است که اول از حرم باب الحوائج ابوالفضل العباس"ع" رد می‌شویم. اول از بخش بازرسی بدنی می‌گذریم و پا به حریم حرم یار می‌گذاریم. تابلوی بزرگی دل ما را تکان می‌دهد: السلام علیک یا ساقی عطاشا کربلاء. فکر می‌کنید حالا ما احتیاج به روضه‌خوان داریم؟....

 

پ.ن: موافقید برای شادی روح مرحوم سعید خاکرند و همسر فاضله‌اش، صلواتی بفرستیم و فاتحه‌ای بخوانیم؟

شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

حالا حسین نخلی رسیده است به قسمت سجده زیارت عاشورا. چشم از قاب پنجره بر می داریم و سر روی زانوها می گذاریم : اللهم لک الحمد حمد الشاکرین...

تابلوی سبز رنگ بزرگی بر سر یک دوراهی به ما می‌گوید برای رفتن به بغداد باید چپ برویم ولی برای رفتن به کربلا باید مستقیم حرکت کنیم. خانی زاده در مسیر، درباره هر جایی که می‌بینیم توضیح می‌دهد و مثلاً می‌گوید اینجا مقام اسراست که فردا می‌آییم. اینجا کجاست و اینجا کجا. اتوبوس در جایی بین داخل و خارج شهر می‌ایستد. قرار می‌شود بارها را خالی کنیم تا با وانت ببرند و ما با مینی بوس‌ها و ون ها. وانتی که نشانمان می‌دهند از بس بزرگ است به مینی کامیون می‌ماند. حسین محمدی دوست و آقا جواد و آسد سعید زحمت جا به جا کردن بارها را می‌کشند. هر چه اصرار می کنم که کمک کنم نمی‌پذیرند؛ جوری برخورد می‌کنند که انگار من یک پیرمردم!

همه نوعی سردرگمی دارند و این ور و آن ور را نگاه می‌کنند. وانت! می رود و بعد ما سوار ون ها و هایس ها می شویم . کوثر از هر جایی که می‌بیند سؤال می‌کند.معلوم می‌شود پدر و مادرش قبلاً درباره این جاها خیلی برایش توضیح داده‌اند. هوا فوق العاده گرم است. نمی دانم این برافروختگی و سرخی چهره‌ها از گرمای بیرون است یا سوز درون.

حالا دیگر به مرکز شهر کربلا نزدیک شده‌ایم. در پیچ یک خیابان فرعی، وارد یک خیابان اصلی می‌شویم که ناگهان در انتهای خیابان سمت راستمان چشممان به گنبد و بارگاه امام حسین"ع" می‌افتد. هوا ناگهان طوفانی و همزمان بارانی می‌شود. بارانی که آبی بر آتش نیست بلکه آتش را شعله ورتر می‌کند. راننده اما به سمت چپ می‌پیچد و ما می‌بینیم که اعضای دو گروه دیگر زودتر از ما رسیده‌اند و در خیابان ایستاده‌اند و جوانی که تا حالا ندیده بودمش و لابد از اعضای آن گروههاست، دارد با سوز عجیبی زیارت عاشورا و روضه می‌خواند. حال آنها خرابتر از ماست.

پیاده می‌شویم و در آن جمع قرار می‌گیریم و در خیابانی که درست رو به روی حرم ارباب است زیارت عاشورا می‌خوانیم و روضه گوش می دهیم، هر چند اینجا احتیاجی به روضه خواندن نیست. روضه های او همه ‌اش مربوط می شود به حضرت ابوالفضل"ع". دقت می‌کنم می بینم اینجا گنبد و بارگاه حضرت ابوالفضل "ع" است که گلدسته هایش را از کاشیکاری به طلاکاری تبدیل کرده‌اند.

به بخش آخر زیارت عاشورا که می رسد همه خودشان را روی خاکهای کربلا می اندازند و های های می‌کنند و با آتش درون می‌خوانند: الحمد لله علی عظیم رزیتی...

زیارت تمام می‌شود و اکثراً می روند به سمت همان هتلی که کنارش ایستاده‌ایم ولی هتل ما ، بعدی یعنی "قصر الجواد" است. یکی از جوانان گروه آقای الفت که دستبند سبزی به دست دارد حال خیلی خرابی دارد، مادرش حمایلش می شود و او را به گونه ای به داخل می برد. خیابان خالی می‌شود و در ظهر داغ کربلا، دو سه نفر می مانند و گنبد و گلدسته های حرم مطهر آقا باب الحوائج"ع" و گرمایی که تا ته درونت را می سوزاند.

از در چوبی هتل وارد می شوم. در لابی کوچک آن جای سوزن انداختن نیست. بارها زودتر آمده‌اند و همه هم نشسته و ایستاده. دست اندر کاران هتل با مهربانی خاصی، با آب خنک و شربت و ... از همه پذیرایی می کنند. آقایان توانا و خانی زاده و حامد احسانبخش و حسین نخلی با مسئول پذیرش هتل همکاری می کنند و کار تحویل اطاقها با سرعتی باور نکردنی به فرجام می رسد و کلید اطاق هر کس را به دستش می‌دهند. با عمه خانوم به طبقه سوم می رویم

جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

سه تا گلدسته که دو تایش را داربست زده‌اند و مشغول کار روی آن هستند. اینجا دیگر سختگیری برای ورود اتوبوسها نیست؛ شاید برای اینکه خارج از شهر است. از اینجا به بعد، آقای خانی زاده یک پرچم سه گوش «یا حسین شهید» هم به آرم و نشانه گروه اضافه می‌کند که بد جوری دلمان را تکان می‌دهد. از جایی که پیاده می‌شویم تا خود مزار دو فرزند مسلم بن عقیل، بازار ساده‌ای است که در آن بیشتر پیراهن و تی شرت و روسری چینی می‌فروشند و البته خرما.

هر چه به کربلا نزدیکتر می شویم هوا گرمتر می‌شود، گویی لحظه به لحظه داریم به آتش یا به خورشید نزدیک می‌شویم. وارد مرقد مطهر ابراهیم و محمد بن مسلم بن عقیل که می‌شویم، گروههای زائران ایرانی را می بینیم که مشغول عزاداری دسته جمعی هستند یا هر کس در گوشه‌ای مشغول نماز و زیارت و دعاست. گرمای این فضا، مرا می‌برد به حسی که در عزاداریهای سنتی در منازل قدیمی مثل منزل مرحوم آقای اربابی در دهه اول محرم دارم.

چیزی به ظهر نمانده است. کمی می‌مانیم تا نماز جماعت را در کنار همین دو بزرگوار مظلوم بخوانیم. بین دو نماز مداح یکی از گروهها هم بلند می شود و چند دقیقه‌ای روضه می‌خواند.

وارد اتوبوس که می‌شویم حاج صادق تشکر می‌کند که به توصیه اش عمل شده و همه با هم رفتیم و با هم برگشتیم و کسی دیر نکرد. بعد از خرمای خوب اینجا می‌گوید. خودش هم مقدار زیادی از خرمای مشهور اینجا که اسمش یادم نمانده خریده است و در اتوبوس می‌چرخاند. چه جالب شب جمعه هم هست و فاتحه‌ای هم برای اموات حاجی می‌خوانیم.

بطریهای آب نمی توانند این عطش ما را در این آتش بنشانند. حالا حاجی، رفتن ما را به کربلا ملموستر می‌کند. کمی از احکام می‌گوید و نظر هر کدام از مراجع را درباره شکسته یا کامل خواندن نماز در حرم سید الشهدا "ع" نقل می‌کند. برخی کل زمین کربلا، برخی کل حرم مطهر و برخی تا محدوده ای از ضریح را به عنوان مکانی نقل کرده‌اند که نماز را می‌توان در آنجا کامل خواند. اما وجه مشترک همه شان اطراف ضریح است.

بعد از مغازه آقای طباطبایی نامی می‌گوید که در بازار خیمه‌گاه است و هر شب بعد از نماز مغرب و عشا به تعداد محدودی تربت حرم را توزیع می‌کند.

توصیه می‌کند در این ایام خیلی مراقب رفتار و کردارمان باشیم و حضرت را از خود نرنجانیم. از یکی از عرفا و علمای بسیار بزرگ مشهد یاد می کند که جان دادن سختی داشته و بعدها معلوم شده به خاطر خنده بلندی بوده که در کنار ضریح رضوی داشته و بعد توضیح می‌دهد که البته اعمال هر کس را با توجه به شأن و مقام خودش می‌سنجند و ما همین که مثلاً در این ایام غیبتی و کبیره‌ای نکنیم، برنده‌ایم.

حاجی اصرار دارد و روایت می‌خواند که در اینجا دعا کردن برای دیگران را بر خودمان مقدم بداریم و بدانیم که در این صورت، همان دعاها برای ما هم مستجاب می‌شود و توصیه هایی از این دست...

نگاهی به اتوبوس می‌اندازم. عجیب است، کسی خیلی به حاجی توجه ندارد؛ همه پرده ها را کنار زده اند و در و دیوار بیابان را نگاه می‌کنند و بی صدا دارند اشک می‌ریزند. باز هم یاد حرف خانوم جون - خدا بیامرز- می افتم که می‌گفت : اذن دخول حرم آقا، اشک است. و ظاهراً اذن دخول خود ِ خاک ِ کربلا هم اشک است که همه اینچنین - بی پرده -اشک می‌ریزند.

با صدای حسین نخلی به خودم می‌آیم که دارد با لهجه دلنشین عربی، زیارت عاشورا می‌خواند. عجب ! حاج حسین توی اتوبوس ما آمده بود و من ندیده بودمش؟ حالا همه پرده ها کنار رفته ، حسین عاشورا می‌خواند و اشکها بی آنکه بخواهیم و تلاشی کنیم، سرازیر شده است :

السلام علیک یا ابا عبدالله ، السلام علیک یابن رسول الله ، السلام علیک یابن امیرالمؤمنین و ... 

 

 

پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

حاج صادق می‌گوید: دیدار از منزل منسوب به حضرت امیر "ع" را بگذارید برای آخر سر. توی اتوبوس هم برایمان توضیح داده اند که این خانه متعلق به خواهر حضرت بوده است که برای مدتی که ایشان در کوفه حکومت می کردند در اختیار ایشان گذاشته بودند والبته جزئیاتی که بر در و دیوار این خانه نوشته اند خیلی درست نیست. مثلا یک دو اطاق دو در دو را نوشته اند محل تحصیل یا بازی حسنین ، در حالی که حسنین در دوران کوفه، جوانان رشیدی بودند.

بعد یک وقت ده دقیقه ای می‌دهد تا اگر کسی قصد تجدید وضو دارد اقدام کند. من در جایی بین منزل و در اصلی مسجد می‌نشینم تا همگی جمع شوند. پنج دقیقه، ده دقیقه، یک ربع، بیست دقیقه، ... هوا بدجوری گرم است. چند تا از بچه های گروههای آقایان الفت و توانا هم هستند که کنار هم نشسته ایم. رانی می خوریم اما باز هم خنک نمی شویم. سر آخر با گروه همانها به مسجد می رویم و اعمالم را با آنها انجام می دهم. خانی زاده هم با ما می‌آید.

 

از در این مسجد که وارد می شویم باورم نمی شود. دریایی است که با دریای دفعه های پیش خیلی تفاوت کرده است. دور تا دور صحن مسجد را به عرض حدود ده متر سنگفرش کرده اند و مسقف و مقامهای وسط حیاط را هم مرتب و تابلو دار و خلاصه خیلی به آن رسیده اند.

همان سمت راست جایی پیدا می کنیم و حاج آقا مالکی شروع می کند درباره هر کدام از مقامها صحبت می کند و اعمالش را توضیح می دهد و دعاهایش را می خواند. مسجد کوفه یکی از آن چهار جایی است که انسان مسافر در آن مخیر است که نمازش را کامل بخواند یا شکسته و در عظمتش هم روایت شده است که شأنی بیش از مسجد الاقصی در بیت المقدس دارد و نماز واجب و مستحب در آن مانند حج و عمره ای است که در رکاب رسول الله "ص" بجا بیاورند.

مستحب است که برای ورود به این مسجد از در انتهایی آن معروف به "باب الفیل" وارد شوند اما آنجا را مختص خروج کرده اند! حاجی درباره وجه تسمیه باب الفیل توضیحاتی می دهد و می گوید لازم نیست اعمال هر مقامی را درست در همان مقام انجام دهیم چرا که جمعیت زائران بسیار زیاد است و مسافت بین مقامها هم زیاد و هوا هم بسیار گرم ، بنابر این یک جا بنشینیم و اعمال همه مقامها را در همانجا انجام دهیم. از مقام حضرت نوح و ابراهیم شروع می کنیم و چهار رکعت نماز با دعای بعد از آن. بعد اعمال دکة القضاء و بیت الطشت است که هر کدام داستانی دارد . خلاصه اینکه اولی محل قضاوتهای مولا بوده است و دومی جایی که دختر بی همسری را که شکمش بالا آمده بوده و قصد کشتنش را داشتند و حضرت مانع می شود و او را در طشتی می نشاند و دورش پرده می کشند و ... خلاصه زالویی بزرگ از شکمش خارج می شود. اینجا هم در پایان اعمال هر کدام تسبیح حضرت زهرا "س" دارد . بعد نماز و دعاهای مربوط به دکة المعراج و ستون توبه که می گویند خداوند در این مکان توفیق توبه به حضرت آدم داده است و بعد مقام حضرت امام سجاد "ع" و چند پیغمبر و امام دیگر... نمازی چهار رکعتی هم در این مسجد وارد شده است که برای حاجت است و خوب همه ما هم که پر از حاجت بخصوص برای کسانی که دستشان از اینجا کوتاه اما چشمشان به اینجاست؛ خوبان و دوستانی که التماس دعاها گفته اند و مشغول می شویم.

تقریباً آخرهای اعمال است که حاج صادق را می بینیم که با گروهمان تشریف می آورند و می روند کمی دورتر می نشینند. همه اعمال که تمام می شود می رویم سر وقت مسجدی که نگاه کردن به آن کافی است تا دلت آب شود: شبستان اصلی مسجد کوفه و محل محراب حضرت. حالا بر عکس دفعه های پیش ، محراب شهادت حضرت را از وسط پرده کشیده اند تا هم خانومها و هم آقایان براحتی بتوانند زیارت کنند. همه با نظم در یک صف جلو می روند و محراب شهادت حضرت را می بوسند و البته هیچ کس نمی تواند جلوی اشکش را بگیرد. کمی آنطرفتر محراب دیگری است که فقط در بخش مردانه شبستان است و ظاهراً محرابی بوده است که مولا در آن نافله ها و نمازهای شب و مستحبی خود را اقامه می کردند.

بزرگی خارق العاده مسجد و فراوانی و تنوع اعمال آن باعث شده است که بچه ها متفرق شوند . می روم سراغ دو سه بزرگواری که مرقد مطهرشان در گوشه شرقی مسجد است یعنی جناب هانی بن عروه و مسلم بن عقیل. در خدمت هر دو بزرگوار نمازی و عرض ادبی و زیارتی که در مفاتیح آمده است را می خوانم و در کنار آن عزاداری دسته ای از جوانان که نمی دانم از کدام شهر آمده اند. خیلی پر شور عزاداری می کنند و البته در کنار مزار جناب مختار ثقفی که با فاصله چند متری از ضریح حضرت مسلم قرارد دارد. جمعیتی که بر سر مزار مختار حاضر شده اند بسیار بیشتر از کسانی است که بر سر مزار مسلم و هانی حضور دارند و اینها به مدد سریال تلویزیونی اخیری است که مردم را با این شخصیت آشنا کرده است. درست بر خلاف بارهای پیش که کسی اصلاً مزار مختار را تحویل نمی گرفت و اصلاً او را نمی شناخت. جالبتر از همه اینکه مرثیه سرایی های مربوط به حضرت مسلم نیز بر سر مزار مختار انجام می شود!

بیرون که می آییم دقایقی تا اذان ظهر باقی است. آقای حسین پور عزیز توصیه می کند که به مزار  خواهر حضرت ابوالفضل "ع" که در منتها الیه شرقی شبستان مسجد قرار دارد بروم . می روم و عرض ادبی می کنم. حالا دیگر اذان گفته اند. جا برای ورود به شبستان نیست. درست پشت در در صحن جایی پیدا می کنم. از بلندگو برای مکبر خبری نیست اما نوجوانی با صدایی بسیار غرّا روی یک صندلی دم در نشسته و صدای مکبر داخل شبستان را برای صحن رله می کند.

بعد از نماز به حاج صادق می گویم : خوب شد این مسجد مقام سه چهار تا پیغمبر بیشتر نداشت ها و گرنه دیگر چیزی از ما باقی نمی ماند! هیچ واکنشی نشان نمی دهد و معلوم است که خیلی از این حرفم خوشش نیامده است. حرف را می برم سر دیر آمدنشان. معلوم می شود بر خلاف توصیه، همه دیدار از منزل منسوب به حضرت را اول انجام داده اند و به همین دلیل برای اعمال مسجد دیر رسیدند. پس خوب شد من منتظرشان نشدم.

بعد دسته جمعی به جایی می رویم که ناهارمان را بخوریم. همه در سالن تقریباً بازی می نشینیم و غذاهای بسته بندی شده ای که شرکت شمسا برای زائران تهیه دیده است را می خوریم. غذای گرمی که در کنارش یک بسته میوه های مرغوب و دوغ هم هست.

بعد از ناهار ، سوار اتوبوسهایمان می شویم تا به نجف برگردیم و آخرین ساعاتمان را در این شهر دوست داشتنی بگذرانیم در حالی که دو میهمان ناخوانده داریم؛ دو خانومی که پزشک تیم اعزامی از ایران مستقر در نجف هستند و از ماشینشان جا مانده اند. حسین نخلی هم می آید در اتوبوس ما تا بر کار توزیع عادلانه رانی هایی که بانی ‌اش معلوم نیست ! نظارت کند...

یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

در دو بار قبلی که به عتبات مشرف شده بودم، بار اول که به همراه محافظان سفت و سخت عراقی بودیم و سفر کاری خبری داشتیم نه امکان و نه فرصت زیارت وادی السلام پیدا نکردیم. در سفر دوم که با مریم و دو نفر دیگر و شخصی آمده بودیم ، ما را و بخصوص خانومها را از حضور در وادی السلام ترساندند و گفتند به علت مدل قبرهای آنجا، از غروب به بعد ، امنیت ندارد و نروید و ما هم که دو سه روزه بیشتر نیامده بودیم طبعاً فرصت پیدا نکردیم در آنجا حاضر شویم. راستش کمی هم ظاهر این قبرستان بزرگ وهم برانگیز بود .

اما در این فاصله ، روزی که مهرداد آزاد مرا با موتورش از کیهان تا منزل اسبق می رساند، برای رفع مشکل آن روزهایم به نقل از بزرگانی که اسمشان یادم نیست توصیه کرد که یک ختم قرآن برای مؤمنان مدفون در قبرستان وادی السلام نجف نذر کنم. همانجا نذر کردم و مشکلم به سرعتی باور نکردنی حل شد. این شد که نگاهم به این قبرستان بظاهر خوفناک عوض شد.

این بار اما برای اولین بار چیزهایی شنیدم که نه تنها ترسم از حضور در این قبرستان از بین رفت بلکه بسیار مشتاق رفتن هم شده بودم و آن اینکه مزار دو پیامبر بزرگ خدا یعنی هود و صالح در اینجاست . همچنین مزار « رئیسعلی دلواری» مجاهد بزرگ استعمار ستیز بوشهری کشورمان در اینجاست و از همه برای من جذابتر فهمیدم مزار بزرگ عارف و عالم شیعی معاصر و استاد عرفای کشورمان حضرت آیت الله  آقا سید علی قاضی در وادی السلام است.

مسیر هتل تا قبرستان را پیاده گز کردیم و در راه فرصتی شد تا با نمک درباره مسائل سیاسی روز صحبت کنیم. بحث با نمک درباره دکتر احمدی نژاد و چگونگی رفتار با او بود. نمک ، کمی بیشتر از من تعلق خاطرش را به دکتر حفظ کرده بود با این حال من به او گفتم دکتر اشتباهات بزرگی داشته است که شاید برخی از آنها قابل جبران نباشد اما هنوز هم معتقدم کسی خدمتگزارتر و پر کارتر از او نداشته ایم. گفتم کارهای دکتر فقط در چهار سال اول خدمتش بیش از تمام کارهای شانزده سال قبل از او بوده است و اینکه شعارهایی که داد ، شعارهای متروکی بود که بازگشت به آنها به افسانه می مانست . با این حال ، به نمک گفتم ترس من از این است و شواهد چنین نشان می دهد که او و یا حداقل اطرافیانش بشدت به سمت کسانی نزدیک می شوند که با شعار مخالفت با او رأی مردم را گرفته بودند یعنی هاشمی رفسنجانی. گفتم احساس من این است که روزی اطرافیان دکتر و هاشمی رفسنجانی در یک نقطه و آن هم مخالفت با رهبر عزیز انقلاب به یک نقطه مشترک می رسند که نمک این نظر مرا کمی غیر منصفانه ارزیابی کرد.

در اواخر صحبتمان، آقای حکمتی پور که معاون آقای محمد هادی ایازی در شهرداری تهران است به ما پیوست. آقای حکمتی پور اصرار داشت که هر چه زودتر ان جی اویی که بحثش را در جلسه مطرح کرده بودند پیگیری کنیم تا بچه ها زودتر متشکل شوند و گفت که شهرداری تهران از هر کمکی برای راه اندازی آن دریغ نمی کند. تشکر کردم از آقای معاون ِ معاون ِ دکتر قالیباف و گفتم : آقای حکمتی پور ! فکر می کنم کسی نباشد در این جمع که غرض اصلی او از وبلاگ نویسی ، آدم این یا آن شخصیت سیاسی شدن باشد. گفتم بزرگترین تحقیر برای یک نویسنده مسئول این است که بگویند نوچه فلان آدم سیاسی و اجرایی یا فلان حزب است . گفتم : من بشخصه از چنین پیشنهادی استقبال می کنم اما فکر نکنید که موقع انتخابات می آیم به قالیباف رأی می دهم. ما وبلاگ نویسان را هنوز کسی در این کشور تحویل نگرفته است و دلمان برای کار جمعی هم لک زده است . خیلی خوب است که جایی داشته باشیم و با هم کار کنیم و با هم ارتباط داشته باشیم اما انتظارات سیاسی و تبلیغاتی از ما نداشته باشید و اجازه بدهید ما فقط از امکانات و تسهیلاتی که اتفاقاً بر اساس قانون بخشی از وظایف فرهنگی شهرداریها را تشکیل می دهد استفاده کنیم.

آقای حکمتی پور گفت : اصلاً ما چنین انتظاری نداریم و حتی خود آقای دکتر ( منظور قالیباف است ) اصرار دارد که در این تشکلها نقد و بررسی و ارزیابی مسئولان و شخصیتها بشود و کار را هم از خود ایشان شروع کنیم .

دیگر رسیده بودیم به قبرستان بزرگ وادی السلام که از فرط بزرگی برخی با تاکسی به آنجا آمده بودند. از طرفی وقت زیادی هم تا اذان مغرب باقی نمانده بود این بود که برخی اصرار داشتند که به زیارت حضرات هود و صالح نرویم اما رفتیم و در حد عرض ادبی مختصر. رئیسعلی دلواری را هم نرفتیم اما دوستانی که جلسه وبلاگ نویسان را نیامده بودند فرصت کرده بودند که حسابی به همه جاهای خوب این قبرستان سرک بکشند. اما آنجا که دلمان بیش از همه برایش کشش داشت مزار مرد بزرگ اخلاق و عرفان و استاد اساتید این وادی، عالم بزرگ حاج سید علی آقای قاضی بود که مسئولان قبرستان هم شأنی در خور برایش قائل شده بودند و خادمی داشت و سنگ مزار بزرگی و اطاقکی در کنارش و ...

حسین نخلی اینجا هم به وظیفه اش عمل کرد و توضیحات خوبی درباره هم قبرستان و هم مرحوم آیت الله قاضی داد. فاتحه ای خواندیم و برخی نمازی در آنجا و بسرعت دویدیم تا خودمان را به نماز مغرب و عشای حرم علوی برسانیم. فکر نمی کردم راه برگشتن به حرم اینقدر نزدیک باشد اما این را هم فکر نمی کردم که برای رسیدن به جماعت حرم امیر المؤمین "ع" یک بار کامل باید دورش بگردیم. آنقدر دویدیم و دویدیم و راههای ورودی مختلف را گذراندیم و کفشهایمان را دم در پرت کردیم تا نفس نفس زنان به رکوع امام رسیدیم : الله اکبر - سبحان الله ... 

سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

مدتی این مثنوی تأخیر شد و از طرفی گفته اند : فی التأخیر آفات .

امروز نگاه کردم که سیزدهمین قسمت سفرنامه « گزارش به خاک آتش » که سفر به یادماندنی وبلاگ نویسان و فعالان مجازی به عتبات عالیات بود، از بیست و دوم شهریور ماه تاکنون به روز نشده در حالی که فکر می کردم دو سه هفته است که چیزی ننوشته ام. راستش خودم هم خیلی نمی دانم چه شده که این همه برای نوشتن ادامه این گزارش فاصله افتاده است اما ان شاء الله از امشب و هر شب حداقل یک قسمت دیگر از این سفرنامه را خواهم نوشت تا برای اول محرم، برویم سر وقت خود آقا.

 

 

برای کسانی که قسمت های قبلی را نخوانده اند و یا خوانده اند و فراموش کرده اند، نمایه سیزده قسمت قبلی را در اینجا می آورم :

1- گزارش به خاک آتش .

2- من به کربلا نمی روم !

3- تقلاهای یک آدم نا امید.

4- در جا به جا کردن سوکتها رازی است!

5- دوستانی بهتر از آب روان ...

6- خداحافظ ایران !

7- آرامش و انتظار.

8- دو آغوش مهربان...

9- السلام علیک یا اباالحسن.

10- حیرت.

11- بچه ها زودتر از مدیران آماده شدند!

12- بازداشت زائران در کتابخانه!

13- سر سفره مولا.

 

پانوشت مهم : این روزها مهدی قزلی عزیز سفرنامه بسیار زیبا و خواندنی اش را از حاشیه ها و متن حج تمتع امسال ، از همان سرزمین مقدس به روز می کند. نکند این سفرنامه را از دست بدهید . همین الان بروید سر وقتش و بنوشیدش.

 

دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()